|
|
|
اشک بهترین هدیه الهی
|
من منتظرم
منتظره تو...
تو كه از تباره خاكي...
تو كه با نگات همه ديوونه ميشن...
من منتظرم ...
تو كه تك فرشته ي روي زميني...
من منتظرم...
تا كه يادم كني...
بيا و يادم كن...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/30ساعت 22:41 توسط محسن |
نگاه کن
نگاه کن که حتی ماه هم ازدیدن تو داره ...
به این پی می بره که کسی هست...
کسی هست...
که از اون هم زیباتر باشه...![]()

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/30ساعت 22:5 توسط محسن |

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/30ساعت 21:49 توسط محسن |
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني...

+ نوشته شده در جمعه 1386/02/28ساعت 0:36 توسط محسن |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید : در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مر گ من روزی فرار خواهد رسید : روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای زامروزها ، دیروزها ! دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد 
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/28ساعت 0:29 توسط محسن |
خدا رو شکر
بخاطره ...
دوستی
و محبتی که از کوچکی درون خودم داشتم.

+ نوشته شده در جمعه 1386/02/28ساعت 0:21 توسط محسن |
فقط ۲ نفر هستن که می تونن با هم باشن
فقط ۲ نفر که عاشق یکدیگر باشن...![]()
![]()

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/26ساعت 1:27 توسط محسن |
تقدیم به همه ی کسانی که از کودکی عاشق شدن ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/26ساعت 1:21 توسط محسن |
همیشه دوست داشتم
که یه فرشته بودم...
ولی حالا که یه فرشته ام
پشیمونم...
چون فرشته ها مثله آدما نمی تونن عاشق بشن...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/26ساعت 1:16 توسط محسن |
در راه
به نظاره قدم های تو می نشینم که خیلی ساکت رفتی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/26ساعت 1:12 توسط محسن |
خدا مشتي خاك را برگرفت. ميخواست ليلي را بسازد، از خود در او دميد، و ليلي پيش از آنكه با خبر شود، عاشق شد.
ساليانيست كه ليلي عشق ميورزد. ليلي بايد عاشق باشد زيرا خداوند در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد، عاشق ميشود.
ليلي نام تمام دختران زمين است نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان ميآورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق.
و هر كه عاشقتر آمد، نزديكتر است. پس، نزديكتر آييد. نزديكتر.
عشق، كمند من است. كمندي كه شما را پيش من ميآورد كمندم را بگيريد.
و ليلي كمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، گفتگوست، گفتگو با من با من گفتگو كنيد.
و ليلي تمام كلمههايش را به خدا داد. ليلي همصحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است كه مشتي خاكم را به نور بدل ميكند، و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.
خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده كن. شيطان غرور داشت، سجده نكرد.
گفت، من از آتشم و ليلي از گل است.
خدا گفت: سجده كن، زيرا من چيزي ميخواهم، من چيزي ميدانم كه تو نميداني.
شيطان سجده نكرد، سركشي كرده و رانده شد و كينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد كه ليلي را بيآبرو كند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد، اما گفت: نميتواني، هرگز نميتواني ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهياش را نميتواني، حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان ميداند ليلي همان است كه از فرشتهها بلاتر ميرود، پس ميكوشد بال ليلي را زخمي كند عمري است كه شيطان گرداگر ليلي ميگردد، دستهايش پر از حقارت و وسوسه است او بدنامي ليلي را ميخواهد بهانه بودنش تنها همين است ميخواهد قصه ليلي را به بيراهه كشد. نام ليلي رنج شيطان است. شيطان از شيوع ليلي ميترسد ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/25ساعت 23:40 توسط محسن |
اولين بار بود مي ديدمش چقدر آروم و ساكت روي بالكن نشسته بود و زل زده بود به روبه رو... خيلي آروم فقط لبخند مي زد از صداها به وجد مي اومد، صداي بازي بچه ها صداي بوق ماشينا ، صداي گژگژبرفا زير پاي مردمي كه توي كوچه راه مي رفتن و صداي جيغ بچه ها كه به طرف هم برف پرت مي كردند . خيلي دوست داشت مي تونست بره حياط و با اونا بازي كنه ولي اون خيلي وقت بود كه دوران كودكي اشو سپري كرده بود ولي دلش هنوز دنبال همون بازيها بود همه ي اينارو مي شد از خنده هاي شيرينش فهميد وقتي آدم به چشمهاي آبي تيله ايش نگاه مي كرد خروشيدن امواج دريارو توش ميديد! ولي چه غضب آلود و خشمگين ، خشمگين بود چون توانايي ديدن هيچ چيز رو نداشت اون سالها بود كه نابينا بود او نابينا بدنيا اومده بود و سالهل بود با صداها زندگي مي كرد با صدا ميديد با صدا احساس مي كرد با اينكه سرما تموم بدنشو مي لرزوند دوست داشت توي بالكن باشه شايد اون مي ديد يعني حس ميكرد... 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/25ساعت 23:40 توسط محسن |
من ندانم به نگاه تو چه رازيست نهان؟! كه من آن راز توان ديدن و گفتن نتوان!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/25ساعت 23:32 توسط محسن |
كاشكي مثل ابها باشيم ................... ساده وپاك وبي ريا باشيم از ضمير من وتو بيزارم ............... كاشكي ما هميشه ما باشيم مثل كشكول ساده درويش ............. مملو از عشق واز صفاباشيم اسمان هم دلش نمي گيرد .............. چون كبوتر اگر رها باشيم تا زدل غبار را شوييم ..................... كاشكي مثل ابها باشيم
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت 0:17 توسط محسن |
هيچ... هيچ باراني نمي بارد مگر اينكه صفا دهد . هيچ گلي جوانه نمي زند مگر اينكه هديه شود . هيچ خاطره اي زنده نمي ماند مگر اينكه شيرين باشد . هيچ لبخندي نيست مگر اينكه شادي بياورد . پس بگذار باران شوق بر زندگيت ببارد تا روحت را صفا دهد , گلهاي عشق بر دلت جوانه زنند تا انها را به ديگران هديه كني , خاطراتت قشنگ باشد تا انها را همواره بياد بياوري , لبخند بر لبانت نقش بنددتا شادي را بيفشاني
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/24ساعت 0:16 توسط محسن |
هميشه ميگن هر وقت دلت مي گيره و كسي را هم نداري كه باهاش حرف بزني حرفاتو بنويس شايد
اينجوري ارام بشي و يه ذره از غصه هات كم بشه.حالا من هم همين كار را مي كنم اما نوشتن هم
سخته .راستش مشكل اصلي اينه كه اينقدر دلم گرفته واحساس بدي دارم كه نمي دانم از كجا بايد
شروع كنم و چي بنويسم . حتي اين روزها ديگه با خدا هم نمي تونم مثل سابق درددل كنم.انگار براي
خدا هم مهم نيست وبه حرفام گوش نمي ده ولي قبلا كه با خدا درددل ميكردم خيلي اروم مي شدم و ا
حساس مي كردم كه خدا منو درك ميكنه و به حرفم گوش ميده .برا همين هميشه حس غرور ميكردم كه
خدا منو دوست داره و به حرفام گوش ميده اما نمي دونم براي چي خدا ديگه به حرفام گوش نمي ده و
ديگه به درد دلم گوش نمي ده . نمي دونم شايد هم باهام قهر كرده و شايد هم ....
چقدر خوب بود وقتي كه با خدا حرف مي زدم و اون به حرفام گوش ميداد حس ميكردم براش مهمم ...
حتي ان مواقع دلم مي خواست فرياد بزنم وبگم كه خدا چقدر من را دوست دارده و چقدر عاشق منه
همونطور كه من دوستش دارم . ولي الان احساس مي كنم كه ديگه خدا هم منو دوست نداره يعني
ديگه حوصله نداره كه به حرفام گوش بده. نمي دانم چرا؟ شايد اينكه غرق گناهم يا اينكه اونقدر شكايت ا
ين دنيا و مردمش را كردم كه ديگه اين حرفا براش عادي شده و ديگه دلش نمي خواد به حرفام گوش بده.
ا
خه مگه نميگن خدا از بنده هاش رو برنميگردونه پس چرا ديگه هواي منو نداره . چرا وقتي ازش كمك
ميخوام ديگه كمكم نمي كنه ؟ چرا منو تنها گذاشته ؟ و هزار چراي بي جواب ديگه...
هر
روز پشت پنجره موقع غروب دلم بدجوري ميگيره..... از خودم ميپرسم چرا ديگه صدام رو نميشنوه ؟ چرا
ديگه باهام حرف نميزنه ؟ چرا با من اشتي نميكنه؟ چرا....
خدايا فقط يه فرصت ...فقط يه فرصته ديگه ازت ميخوام ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/23ساعت 23:59 توسط محسن |