|
|
|
اشک بهترین هدیه الهی
|
اين جسم من از خاك است در خاك شود روزي اين خط من از دفتر هم پاك شود روزي هركس كه مرا خواهد يا خط مرا خواند باشد كه كند يادم غمناك شود روزي
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/07ساعت 13:10 توسط محسن |
من تورا با هستي خود با وجودم.عاشقم با خون خود با تاروپودم.من تورا با لحظه هاي انتظارم. عاشقم با اين نگاه بيقرارم.من تورا همچون پرستو ياسمنها نسترنها. ""من تورا با آنچه هستي دوست دارم ميپرستم
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/07ساعت 13:9 توسط محسن |
تابستان نگاهت هميشگي است پلكهايت را نبند سردم ميشود
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/07ساعت 13:4 توسط محسن |
اين قلب براي توست! فقط و تنها فقط براي تو! مي تواني نوازشش كني، حسش كني و لمسش كني يا بشكني اش و خرده هايش را هم زير پايت خرد كني! هيچكس از تو نخواهد پرسيد چرا؟! چرا كه اين قلب براي توست، فقط و تنها فقط براي تو! تصاحب نشده كه به دنبال آزادي باشد، بخشيده شده، تا ابد
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/07ساعت 13:3 توسط محسن |
نمي دانم عشق خود را بـر چه كاغذي بنويسم كه هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم كه هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواري بنويسم كه هرگز پاك نشود بـر چه آبـي بنويسم كه هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم كه هـرگز سـنگ نشود.
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/07ساعت 13:0 توسط محسن |
چنان دل كندم از دنيا, كه شكلم شكل تنهايي ست ببين مرگ من را در خويش, كه مرگ من تماشايي ست مرا در اوج مي خواهي, تماشا كن تماشا كن دروغين بودم از ديروز, مرا امروز تماشا كن در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند مرا در خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه هم دردند شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/07ساعت 12:57 توسط محسن |
نگاهم را زنده به گور كردم آنقدر برايت كوتاه آمدم تا اينكه ناپديد شدم با دم آهت آخرين شمع اميدم هم خاموش شد از فرط نااميدي ،تمام اميدهايم را زير پا له كردم مغزم بر روي شعله هاي دلم كه براي قلبم مي سوخت ، كباب شد در رقابت عقربه هاي ساعت با يكديگر هميشه بازنده چشم من است وقتي كه خارج از خانه چشمانت را باز مي كني ، عطر نگاهت در آسمان گم مي شود
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/07ساعت 12:56 توسط محسن |
اينك زير نورافكن اوج شعرمن آخرين پرده قصه ، قصه مردي كه غرورش را رها نكرده هر چه ، هرچه كه بود مثل فانوس گرم و روشن بود مثل هيچكس نبود شبيه من بود، چون پرنده اگر لرزيدم زير باران، اگر ترسيدم وحشتم را به تو بخشيدم ، سقوطم را به چشم ديدم حال فهميدم چه دل شكن بود.
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/07ساعت 12:54 توسط محسن |